بايگانی
آخرين نظرات …

    داستان موسی و شبان از منظری دیگر

    داستان موسی و شبان از منظری دیگر

    ادبیات ، بخش دوم ، حمید رضا اثیمی ، اصلاح ۲۴۰ ، دوشنبه ۱۲/۷/۱۳۸۹ ، سال پنجم .

     اشاره : در بخش پیشین ، به دو بخش از فضای داستان « موسی و شبان » نگاهی اجمالی داشتیم و اینک توجه شما را به ادامه بحث جلب می نمایم .

    بخش سوم

    عتاب خداوند بر موسی (ع) و سِـرّ آموزی او :  وحی آمد سوی موسی از خدا / بنده ی ما را زما کردی جدا؟ / تو برای وصل کردن آمدی / یا خود از بهر بریدن آمدی؟ / هرکسی را سیرتی بنهاده ام/ هر کسی را اصطلاحی داده ام / من نکردم امر تا سودی کنم / بلکه تا بر بندگان جودی کنم / ما زبان را ننگریم و قال را / ما درون را بنگریم و حال را / عاشقان را هر نفس سوزیدنی است / بر ده ویران خراج و عشر نیست / در درون کعبه رسم قبله نیست / چه غم ار غواص را پاچیله نیست / بر دل موسی سخن ها ریختند/ دیدن و گفتن به هم آمیختند .

    این جا عتاب می آید که ای پیامبر ، تو پیوند دهنده ی قلوبی و باید نرم خو باشی . در قرآن نیز خداوند به پیامبر اکرم(ص) می فرماید اگر تندخو بودی ، خلق از گردت پراکنده می شدند . در این جا هم پروردگار ، موسی(ع) را به سخن نرم  فرا می خواند و وظیفه ی او را زمینه چینی برای وصال می داند نه فراغ! . در واقع می گوید سخن حق را باید با لحن ملایم توام کرد که بر دل مصفا ، بنشیند .

    ابیات بعدی بسیار جالب است و حاوی مطالبی بس غنی و ثمین . خداوند از سیرت های مختلف و زبان های متفاوت ، سخن می گوید . در واقع می فرماید : باید از لفظ  فراتر رفت و پوسته را شکافت و جان را دریافت . نمی شود انتظار داشت که همه به یک زبان و یک طریق سخن بگویند و مناجات کنند . اصلا چنین امری با ذات اقدس الهی منافات دارد . در قرآن نیز الله را بدیع السماوات و الارض خوانده اند . پس خداوند  خالق  نو هاست . از همین آیه و همین قائده می رسید به جمله ی زیبای « لا تکرار فی التجلی » و به بیان دیگر خداوند دو بار در یک صورت ، تجلی نمی کند . منظور این است که تمام این ها ، هنر خلاق رحمان است . خداوند ، نوآور است و خلق تازه های زیبا ، از قدرت های بی مانند اوست .

    دگر کلام نهفته در اینجا ، دعوت خواننده به دیدن « پس پرده » است و نفی ایستادن و توقف طولانی در وادی کار و پس ماندن . مثلا گرفتن جان توسط انسان ، امری بسیاری زشت است اما همین کار اگر از سوی حضرت عزرائیل(ع) صورت گیرد ، وظیفه است و مطلوب . هم چنین درباره ی داستان موسی(ع) و راهنما ــ به تعبیری خضر(ع) ــ در قرآن ، اگر موسی(ع) جان اعمال را می دید این همه بر خضر پیامبر ، اعتراض نداشت .

    بنابراین این جا هم ، باید به پس رفتار شبان ، توجه بیشتری شود . خداوند می فرماید خلق من ، از روی « جود » بوده است. یعنی خداوند کریم است . کریم ، واژه ای خاص است و بالاتر از عدل . آدم دنیایی ، شاید بتواند حاکم عادل باشد اما کریم بودن ، خاص بندگان نظر کرده ی خداوند و معصومان و انبیاء است .

    درواقع روش تبلیغی ، آموزشی و حکومتی انبیاء ، بیش از عادلانه بودن ، کریمانه بوده است ، پر از بخشش و استغناء . زیرا که معبود راستین آنان نیز کریم است .  قهرش ، عذابش ، فراغش ، وصالش و تمام تجلیاتش ، از روی کرم ، جود و فتوت است ؛ که : فتوت دادن بی علت است / پاکبازی خارج هر ملت است . یا در جای دیگر : می دهد حق هستی اش بی علتی / می سپارد باز بی علت فتی…

    یک همچون خدایی ، به طور بدیهی ، بیشتر درون نگر است تا برون نگر . گرچه لفظ را ارج می نهد ، اما آن را با ترازوی حال و درون ، می سنجد . عاشق سینه چاک می خواهد و مست و دیوانه . چنین معشوقی که موجب جنون عاشق خود می شود ، دیگر از او انتظار ادب ندارد.  چون او اهل دل است و در درون کعبه ی دل جا دارد . هر چه کند و بگوید ، حمد و سپاس است . البته چه بهتر لفظ متین هم داشته باشد . اگر ضمیر چون آینه دارد ، صیقلش دهد تا قربش بیشتر شود .

    این حرف ها در لوح جان موسی(ع) ــ که غیرت پاسداری از حق را داشت ــ می نشیند و به قول مولوی ، دیدن و شنیدنش را به هم می آمیزد . این نیز معنی بلندی دارد . یعنی موسی(ع) به وحدت رسید . حرف جان را می دید و جان کلام را می شنید . از متشرع متمسک به ظاهر ، به موجودی وحدانی ، مبدل می شود که کلیتی را می بیند نه ظاهر بی حال را! ؛ حالتی دیگر بود آن نادر است / تو مشو منکر که حق بس قادر است .

    بخش چهارم

    گفت و گوی موسی و شبان و تهذیب شبان : چون که موسی این عتاب از حق شنید / گفت مژده ده که دستوری رسید / هیچ آدابی و ترتیبی مجو / هرچه می خواهد دل تنگت بگو / کفر تو دین است و دینت نور جان / ایمنی وز تو جهانی در امان / گفت : ای موسی از آن بگذشته ام / من کنون در خون خود آغشته ام / تازیانه بر زدی اسپم گذشت / گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت / محرم ناسوت ما لاهوت باد / آفرین بر دست و بر بازوت باد / حال من اکنون برون از گفتن است / این چه می گویم ، نه احوال من است .

    در اینجا مولانا ، قصد انجام داستان را دارد . موسی(ع) که خود را شمع و قبله جمع می دانست پس از آن عتاب ، دودی پراکنده است که خود داغ عشق دارد . شبان را یافته است و او را به سماع می خواند . او را ماورای کفر و دین می داند و سخنش را واسطه ی فیض و امنیت برای جهان می شمارد . اما شبان که خود از عتاب موسی کلامش صیقلی یافته است می گوید : جرم گذشته عفو کن  و ماجرا مپرس .

    کلام موسی را رام کننده ی لفظ افسار گسیخته ای می داند که اکنون مرام ملیحی یافته و به سماع منزه رفته است .

    یاد با آنکه به اصلاح شما می شد راست / نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود  .

    اینک او به حدی رسیده که همنشین ناسوت(عالم انسانی) ، لاهوت(عالم الهی) را می خواهد و به قرب حق ، مشرف شده است :

    این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد / اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند.

    در آخر می شود چند نتیجه را از این داستان ، توشه گرفت :

    ۱ ــ آدمی گرچه درونی پاک و بی آلایش و پرستایش دارد ، باید آن را درست و صحیح ابراز دارد که هم خود به مقصود برسد و هم موجب هدایت دیگران شود . این امر به ویژه در باب الله تعالی ، مهم است که بدانیم هرچه کوشیم صفات او را آنچنان که هست نمی یابیم : وصف بالای بلندت به سخن راست نیاید . آری! ، خداوند ، فارغ از حس است و تصویر و خیال .

    ۲ ــ مصلحان و خیرخواهان جامعه نیز ، باید حد خود را بشناسند . مبادا از مسیر حق و سلامت خارج شوند و راه افراط گیرند که خداوند خود ، ما را امتی میانه نهاد . نیک خواه جهانیان باشد/ بر همه خلق مهربان باشد . حتی پیامبران خداوند نیز مستثنی نمی شوند . آن جا که موسی قصد تصرف در شبان می کند یادآور آن آیه از قرآن کریم است که می فرماید : « فذکر ، انما انت مذکر ، لست علیهم بمصیطر / تو تنها یادآوری کننده هستی ، تو بر آن ها سیطره نداری » .

    رو بجو یار خدایی را تو زود / چون چنین کردی ، خدا یار تو بود 

    یک نظر بگذارید