بايگانی
آخرين نظرات …

    ابراهیم و نمرود

    ابراهیم و نمرود

    داستان های قرآن مجید ، بخش بیست و یکم ، کودکان ، اصلاح ۲۲۱ ، دوشنبه ۳/۳/۱۳۸۹ . سال پنجم .

    روز به پایان رسید و مردم از صحرا برگشتند و به زیارت بتخانه شتافتند . اما همین که وارد بتخانه شدند دیدند تمام بت ها شکسته و خرد و خمیر شده و جز بت بزرگ که تبر به دوش دارد و دیگر بتی باقی نمانده است .

    شیون و غوغا کردند و کاهن بزرگ گزارش را به عرض نمرود رسانید . نمرود گفت : « تحقیق کنید ببینید کار کار کیست تا او را در مملکت رسوا کنیم و عذابی سخت بدهیم که مایه ی عبرت باشد و دیگر کسی جرات نکند به بت ها بی احترامی کند » .

    هیچکس نمی دانست چه شده و چگونه بت ها شکسته شده اند . چند نفر که از مدت ها پیش بت شکستن ابراهیم را دیده بودند ، خبر دادند که شخصی به نام ابراهیم در میان ما هست که به بت عقیده ندارد و این کار باید کار او باشد و دیگر هیچکس چنین جراتی ندارد .

    نمرود دستور داد ابراهیم را دستگیر کنند و دادگاهی بسازند و در حضور مردم او را محاکمه کنند و ابراهیم و هواخواهانش را رسوا کنند . روز دیگر دادگاه تشکیل شد و مردم برای تماشا گرد آمدند و ابراهیم که در آرزوی چنین روزی بود ، به پا خاست .

    قاضی بزرگ گفت : « ای ابراهیم ، روز عید ، تمام بت های بتخانه شکسته شده و جز تو هیچکس در شهر نبوده ، از این کار چه خبری داری؟ ».

    ابراهیم گفت : « چرا از من می پرسید و از خود بت ها نمی پرسید؟ » .

    قاضی گفت : « بت ها شکسته شده اند و از آن ها نمی توان پرسید » .

    ابراهیم گفت : « می گویند تبر را بت بزرگ بر دوش داشته ، ممکن است خود بت بزرگ بر بت ها ، غضب کرده باشد . از او بپرسید تا حقیقت را بگوید » .

    قاضی گفت : « ای ابراهیم ، بت از سخن گفتن عاجز است و کوچک و بزرگش فرقی ندارد . از سنگ و چوب که نمی شود بازپرسی کرد » .

    ابراهیم گفت : « شما می گویید بت از سخن گفتن عاجز است و سنگ است و چوب است و خودش را هم نمی تواند نگاهداری کند ، پس چگونه شما این بت های عاجز و بدبخت را پرستش می کنید » .

    قاضی گفت : « ای ابراهیم ، ما اینجا برای گفت و شنید ، جمع نشده ایم . ما تو را متهم می دانیم ، مردم هم  نام تو را ابراهیم بت شکن گذاشته اند و می گویند دشمنی تو با خدایان سابقه دارد ، یا باید ثابت کنی که این کار کار تو نیست یا باید برای مجازات آماده باشی » .

    ابراهیم گفت: « بگذارید توضیح  بدهم . می گویید مرا متهم می دانید ؛ اما من خود را گناهکار نمی دانم .

    می گویید مردم مرا بت شکن می نامند ؛ اما من در بند نام نیستم . می گویید دشمنی من با خدایان سابقه دارد ؛ اما من با سنگ و چوب دشمنی ندارم . من با نادانی و گمراهی دشمنم . می گویید ثابت کنم که این کار کار من نیست ، پیش از این که این را ثابت کنم باید بگویم که من به امر خدا سخن می گویم و به حکم خدا کار می کنم . خدایی که من می شناسم خدایی است یگانه و توانا که می تواند در یک لحظه آسمان و زمین را درهم  بپیچد و می تواند آسمان ها و زمین های دیگر بیافریند .

    خدای ابراهیم کسی است که همه ی انسان ها را آفریده و ما را به راستگویی وعدالت ، امر کرده است . من خدای آسمان ها و زمین ها را می پرستم و همه ی مردم را به پرستش او دعوت می کنم واین خدایان شما جزهمان سنگ وچوب ، چیزی نیستند .

    به نظر من هر کس این بت ها را شکسته خوب کاری کرده و شما هم باید دست از این سنگ ها و چوب ها بردارید و به خدای ابراهیم ایمان بیاورید اوست که تواناست و داناست . اما مجازات ، گفتید که مرا مجازات می کنید ، من از مجازات شما ترسی ندارم .

    خدای من ، بت نیست که نتواند خودش را از ضربت حفظ  کند . خدای من ، خدایی است که می تواند مرا از شر شما حفظ کند… » قاضی گفت : « مطلب معلوم شد . ابراهیم به بت عقیده ندارد و بازداشت می شود تا تکلیف او معلوم شود . محاکمه پایان یافت ، حکم دادگاه تا چند لحظه بعد صادر می شود ».

    نویسنده :  مهدی آذر یزدی ، قصه های خوب برای بچه های خوب ، جلد اول .

    بازنویسی :   سیده مطهره گلمیرزاده

    یک نظر بگذارید