بايگانی
آخرين نظرات …

    ابراهیم و بت پرستان

    ابراهیم و بت پرستان

    داستان های قرآن مجید ، بخش بیستم ، کودکان ، اصلاح ۲۲۰ ، دوشنبه ۲۰/۲/۱۳۸۹ ، سال پنجم .

    ابراهیم که نمی خواست خانواده ی آزر را به دردسر بیندازد ، از خانواده ی خود کناره گرفت . از آن محل خارج شد و آزاد و مستقل به کار پرداخت . او هر وقت که موقع را مناسب می دانست به مردم می گفت : « بت پرستی از گمراهی است و از فریب شیطان است » .

    مردم می گفتند : « عجب ، تو چطور جراًت می کنی این حرف را بزنی؟ . آیا راست می گویی و به بت ایمان نداری یا شوخی می کنی؟ » .

    ابراهیم می گفت : « نه ، من جدی حرف می زنم . این بت ها هیچ نسبتی با خدا ندارند و خدای بزرگ از این ها بیزار است . این خدایان شما هیچ قدرت و اختیاری ندارند و هیچ  چیز نمی فهمند . خدایی که من می پرستم خدایی است که آسمان و زمین را آفریده و من و شما را خلق کرده ، ولی شما این بت ها را با دست خودتان می سازید » .

    کم کم نام ابراهیم وعقیده او در میان مردم معروف شده بود . یک روز چند نفر با ابراهیم صحبت کردند و گفتند : « ای ابراهیم از قول تو حرف های عجیبی نقل می کنند که به بت ها بی احترامی می کنی . ولی اگر بت ها بر تو غضب کنند ، نابود می شوی » .

    ابراهیم گفت : « چیزی که نمی تواند به کسی خیری برساند ، ضرری هم نمی تواند برساند » . آن وقت ابراهیم یک بت سنگی را بر زمین زد و شکست و گفت : « می بینید که چیزی جز یک پاره سنگ نبود ، شما هم خیلی نادانید که اینها را پرستش می کنید » .

    گفتند : « آخر همه پدران ما و بزرگان ما این بت ها را می پرستند » .

    ابراهیم گفت : « یکی با همه فرقی ندارد ، همه گمراه بوده اند و همه اشتباه کرده اند و همه فریب شیطان را خورده اند و من آمده ام که مردم را از این نادانی و گمراهی نجات بدهم . باید روزی برسد که همه بت ها شکسته شوند و همه مردم خدای یگانه را بپرستند » .

    گفتند : « خوب اگر این خبر به گوش نمرود برسد و اگر کاهن بزرگ بفهمد؟! » .

    ابراهیم گفت : « من از هیچکس باکی ندارم . خدای بزرگ نگهدار من است و نمرود و کاهن بزرگش و همه بت های کوچک وبزرگشان هم چیزی نیستند » .

    بعضی ازجوانان به حرف های ابراهیم ایمان پیداکردند . ولی بعضی دیگرمی گفتند : « ابراهیم حرف های بزرگی می زند که ما نمی فهمیم . ما می دانیم که صدها سال است دین ما و آیین ما همین است . چطورممکن است ابراهیم چیزی را بفهمد که هیچ یک از پدران ما نفهمیده اند » .

    این بود تا یک روز که عید بزرگ بود . رسم وعادت این شده بود که در روزعید بزرگ تمام شهر به صحرا می رفتند و مراسم جشن سال را برگزارمی کردند و جز کسانی که بیمار بودند هیچکس نبایستی در شهر بماند .

    آن روز ابراهیم تصمیم بزرگی گرفته بود و وقتی اهل محل داشتند به صحرا می رفتند می خواستند ابراهیم را هم ببرند ولی ابراهیم عذر آورد و گفت : « حالم خوش نیست . باید در شهر بمانم تا حالم به جا بیاید » . ابراهیم در خانه ماند و همه مردم رفتند .

    همین که شهر از مردم خالی شد ، ابراهیم تبری به دوش گرفت و روانه بتخانه شد . در بتخانه هیچکس نبود و بت ها بر تخت ها و پایه های مخصوص خود ایستاده بودند .

    آن روز مردم از روی عقیده ای  که داشتند چیزهایی خوراکی ، به وسیله بت ها نظر کرده می شود و این غذاهای برکت یافته را هر کس بخورد آن سال بیمار نمی شود . نصف این خوراک ها را به کاهن های بتخانه می دادند و نصف دیگرش را به خانه می بردند .

    این حرف ها را کاهن ها به مردم یاد می دادند که خودشان استفاده کنند و مردم هم از ترس بیماری ، باورمی کردند . ابراهیم وارد بتخانه شد و بت ها را و خوراک ها را نگاه کرد و با ریشخند و تحقیر به بت هاگفت : « بفرمایید بخورید . پس چرا غذا نمی خورید؟ چرا حرف نمی زنید؟ » . آن وقت تبر را به دست گرفت ، نام خدا را بر زبان جاری کرد ، و تمام بت ها را قطعه قطعه کرد و بر روی زمین بتخانه ریخت . بعد تبر را روی دوش بت بزرگ گذاشت و آمد بیرون و رفت در خانه ی خود ، راحت خوابید .

    نویسنده :  مهدی آذر یزدی ، قصه های خوب برای بچه های خوب ، جلد اول .

    بازنویسی :   سیده مطهره گلمیرزاده

    یک نظر بگذارید