بايگانی
آخرين نظرات …

    تکاوران مهربان

    تکاوران مهربان

    خاطرات سربازی من .  بخش شصت و ششم

     

    ناخدا موسوی ــ فرمانده پایگاه ــ بعد از دریافت اخطارهای گروه یاد شده ــ که در بحث قبلی ، نام بردم ــ مبنی بر احتمال ترور حجت الاسلام محمدرضا هاتفی ، بلافاصله تشکیل جلسه امنیتی داد و چند نفر از بهترین تکاوران را برای کار محافظت برگزید .

    آن ها هم به آموزش ما پرداختند و در مدت کوتاهی ، یک ماشین ضدگلوله هم برایش درست کردند که ظاهر بسیار شیک و تمیز با کولر و فرمان هیدرولیک داشت . اما تحمل این ماشین برای آقای هاتفی بسیار سخت بود .

    می گفت : « تاب نگاه متعجب مردم را ندارم . من سال ها با آن ها و در کنار آن ها زندگی کرده ام و حالا این ماشین و وجود محافظ ها ، مرا از همشهری هایم دور می کند » .

    بدین خاطر بیشتر اوقات ماشین ضدگلوله را جلو می فرستاد و خودش عمامه را از سر برداشته و توی ماشین ما که پشت سر ضدگلوله حرکت می کردیم ، می نشست .

    بعد از مدتی که ترورها به اوج خود رسید ، مسئولین مربوطه او را مجبور کردند که داخل ماشین خودش بنشیند .

    یادم هست که منافقین ، دو سه بار هم به درب خانه اش رفته بودند ، ولی با هوشیاری و همکاری همسایه ها ، فرار را بر قرار ترجیح دادند .

    ما هر روز بعد از نماز صبح و قبل از صبحانه ، به همراه تکاوران باید مسافت زیادی در داخل پادگان ــ که همه اش سربالایی بود ــ می دویدیم و تمرینات دفاعی و واکنشی انجام می دادیم .

    رییس این تکاوران « آقای ساقی شب » نام داشت که فردی مؤمن ، انقلابی ، مهربان ، جدی ، منظم و در کارش فوق العاده دقیق بود و با هیچ کس تعارف نداشت و در امر حفاظت ، هیچگونه سهل انگاری ، بی برنامگی و تنبلی را از کسی قبول نمی کرد و همواره به مسئله حفظ جان بچه های محافظ ، توجه زیادی داشت .

    ناو استوار ساقی شب ، دوره تکاوری را در کشور انگلیس تکمیل کرده ، بدنی بسیار ورزیده داشت و یکی از قدیمی ترین کانگ فو کاران ایران به شمار می رفت و شاگردان زیادی را تعلیم داده بود . ولی ما حتی یک بار هم ادعایی از وی ندیدیم . زیرا آدم فوق العاده ساکتی بود و جز در موقع نیاز ، حرفی نمی زد .

    او به سرعت با بچه های سیاسی عقیدتی ، رفاقت گرمی پیدا کرد و زبانش باز شد و دیگر آن فرد ساکت قبلی نبود . چون اعتقاد داشت که انسان باید برای کسانی باید حرف بزند که ارزشش را داشته باشند .

    طی چند ماهی که با ما بود ، از او مطالب زیادی آموختم و در طول سی سال گذشته ، همیشه به یادش بوده ام .

    فکر می کنم ساقی شب در همان اواخر دوره سربازی ما بازنشسته شد ولی شب ها خودش را به مسجد آقای هاتفی می رساند و آنجا همدیگر را می دیدیم . آقای هاتفی نیز از شخصیت و رفتار این مرد متشخص ، خیلی خوشش می آمد و او را « برادر » خطاب می کرد .

    البته آقای هاتفی ، فردی دیگری را نیز به نام برادر صدا می کرد که ناواستوار یوسفی بود که آدمی بسیار مؤمن ، مؤدب ، خوش فکر ، منظم و اهل دیانت بود که ما نیز از او و رفتارش خیلی خوشمان می آمد . زیرا واقعا از شخصیت والایی برخوردار بود .

    او نیز بخشی از تحصیلات خود را در آمریکا گذرانده و بعد از مدت ها کار بر روی کشتی های نظامی ، به تهران منتقل گشته بود و با درخواست خود و پذیرش فرماندهان بالاتر ، در کنار اعضای سیاسی عقیدتی کوهک ، قرار گرفت .

    یک نظر بگذارید