بايگانی
آخرين نظرات …

    ابراهیم و اسماعیل

    ابراهیم و اسماعیل

    داستان های قرآن مجید ، بخش بیست و پنجم ، کودکان ، اصلاح ۲۲۵ ، دوشنبه ۳۱/۳/۱۳۸۹ ، سال پنجم .

    در آنجا ــ  فلسطین ــ ابراهیم در آرزوی فرزند ، هاجر را نیز به همسری گرفت و از هاجر فرزندی آورد که وی را « اسماعیل » نامیدند. اما ساره که فرزند نداشت از این بابت بسیارغمگین شد و به ابراهیم گفت : « من نمی توانم زندگی با هاجر را تحمل کنم و چون فرزند ندارم دلم  می سوزد و در میان ما کینه پیدا می شود ».

    ابراهیم نمی خواست ساره را دل شکسته ببیند. از خداوند دستور خواست و تصمیم گرفت آن ها را از هم  دور سازد . پس یک شب، هاجر و اسماعیل را برداشت و سواره راه بیابان را پیش گرفت تا به « سرزمین مکه » رسید [که] در آنجا قبایل صحرانشین زندگی می کردند . [ابراهیم] در محلی که می دانست زمین برکت و رحمت است ، هاجر و اسماعیل را بر زمین گذاشت . به هاجرگفت : « خواست خدا چنین است که شما اینجا منزل کنید » و به نزد ساره برگشت .

    فردا روز، هوا گرم بود و هاجر خود را با فرزندش در صحرای بی آب وعلفی دید . با دیدن سراب صحرا ، برای پیدا کردن آب ، هفت بار به گردش پرداخت.  پس از این که از پیدا کردن آب ناامید شد و نزد اسماعیل برگشت ، زمین زیر پاشنه ی پای اسماعیل را نمناک دید و جستجوکرد و چشمه ی آبی  ظاهر شد و هاجر خدا را به رحمت و برکتش شکر کرد .

    بعد مسافران به آنجا رسیدند و از دیدن چشمه ی آب که هرگز در آنجا نبود خوشحال شدند و هاجر و اسماعیل را که باعث آبادانی آن منزل شده بودند ، گرامی داشتند و این چشمه ، همان آب زمزم است که هنوز در مکه  ، نزدیک  خانه ی کعبه ، وجود دارد.

    نویسنده :  مهدی آذر یزدی ، قصه های خوب برای بچه های خوب ، جلد اول .

    بازنویسی :  سیده مطهره گلمیرزاده

    یک نظر بگذارید