بايگانی
آخرين نظرات …

    حضرت ایوب . روزگار نعمت

    حضرت ایوب . روزگارنعمت

    داستان های قرآن مجید ، بخش بیست و هشتم ، اصلاح ۲۲۸ ، دوشنبه ۲۱/۴/۱۳۸۹ ، سال پنجم .

    حضرت ایوب با مقام پیغمبری ، دین ابراهیم را ترویج می کرد. کار ایوب ، کشاورزی و دامپروری بود . خداوند به او برکت و نعمت بسیارداده بود ؛ مزرعه های سرسبز ، گاو و گوسفند فراوان ، کشتی ، باغ ، خانه ، فرزندان خوب و هر چه را که مردم آرزو دارند.

    ایوب از ثروتمندان زمان خود به شمار می رفت و همیشه خدا را شکر می کرد و مردم را به خداپرستی و شکرگزاری دعوت می کرد. شیطان مردم را وسوسه کرد که این ایوب چون مال بسیار دارد و در زندگی از هرجهت راحت است ، نفسش از جای گرم  درمی آید و دم از خدا می زند ، ادعاهای بزرگ می کند و می خواهد همه کس شکر و عبادت کند.

    هر کس دیگرهم به جای ایوب باشد می تواند این حرف ها را بزند و گرنه با بدبختی و گرسنگی چگونه کسی شکرکند و به عبادت برسد؟

    روزهای شدت

    خدا خواست که ایوب و مردم زمان او را از امتحانی بگذراند. یک روز ایوب در خانه نشسته بود ، یکی از غلامان آمد و گفت: « خبر خوبی نیست ، ولی کشتی غرق شد ».

    پرسید  :« کشتیبان چه شد؟ » ، گفت : « نجات یافت » . ایوب گفت : « خدا را شکر که کشتیبان نجات یافت ، خدا هر وقت بخواهد می دهد و هر وقت بخواهد می گیرد. کشتی ، اسباب سفر دریا است وقتی خدا نمی خواهد بر آب برویم  بر زمین می رویم و خدا را ستایش می کنیم » .

    دیگری رسید و گفت : « صاعقه ای آمد و مزرعه را سوزاند ».

    ایوب گفت : « الحمدلله . خدا سبز می کند و خدا خشک می کند ، آب و آتش هر یک خاصیتی دارند ، صاعقه کارش سوزاندن است. اگر در بیابان خشک بیاید اثری ندارد ولی وقتی در مزرعه ی سبز بیاید خشک می کند و می سوزاند و مصلحت را خدا بهتر می داند ».

    دیگری رسید و گفت : « ای ایوب ، سیل آمد و گله ی گاو و گوسفند را برد ».

    ایوب گفت : « بسیار خوب ، سیل نمی داند چه می کند اما خدا می داند. سیل گاو و گوسفند مرا برد و گاوها و گوسفندهای دیگران هستند. گاو و گوسفند را من نساخته بودم خدا بخشیده بود و باز گرفت. به داده اش شکر و به نداده اش هم شکر».

    آمدند و به ایوب خبر دادند که فرزندانش از کوه پرت شده اند و درگذشته اند. ایوب گفت : « خوب ، دلم می سوزد و اشکم جاری می شود اما آن ها هم مانند من بنده ی خدا بودند. عمرشان در دست من نبود و عمر من و عمر همه در دست خدا است ، خدا زندگی می بخشد و باز می گیرد و زنده می کند و می میراند و آن که همیشه زنده است خدا است. خدا است که سزاوار شکر و پرستش است ». یک روز گفتند : « فرعون باغ تو را تصرف کرد» . گفت: « گناه آن بر گردن او می ماند و حساب من در پیشگاه خداوند روشن است. من  باغ را نمی خوردم و او نیز نمی خورد. پیش از من مال دیگری بود و بعد از من مال دیگری می شد ، خدا را شکر که در این میان مال کسی را مصادره نکردم و بار من سبک تراست ».

    یک روز ایوب مشغول موعظه بود. خبر آوردند که خانه ات خراب شد. ایوب گفت: « همه ی خانه ها یک روز ساخته می شود و یک روز هم خراب می شود. خانه ای که همیشه آباد است خانه ی دل وعقل است و خانه ی معرفت وایمان است و خانه ی خدا و خانه ی آخرت است. خانه ی دل ها را آباد کنید که خانه های دیگر گل و سنگ است و اگر دل زنده نباشد پای امید لنگ است. خدا را بشناسید و خدا را شکر کنید که هر چه  او بخواهد حق است » .

    نویسنده :  مهدی آذر یزدی ، قصه های خوب برای بچه های خوب ، جلد اول .

    بازنویسی :   سیده مطهره گلمیرزاده

    یک نظر بگذارید